|
وبلاگ رضا ولی یاری
|
" ازین به بعد یادت باشه اگه شبی نصفه شبی به یه کسونی قلندر و مست و خراب مث ما برخوردی چشاتو هم بذار... آخه قربون اون هیکل خوشگلت برم اگه قرار بود هر نگاهی اینطوری آتیش بزنه، تا حالا کل دنیا باس سوخته باشه"
|
«میدانی این تابستان برای من چه بوده است؟ سرمستی مدام از خواندن شوپنهاور در یک رشته لذتهای روحی که هرگز درک نکرده بودم. همه کتابهای او را خریده و خواندهام. مسلما هیچ دانشجویی از درسش این همه بهره نبرده است که من این تابستان بهرهمند شدم. مطمئنم که شوپنهاور بزرگترین نابغه تمام اعصار است. او چه چیزهایی در باب مسایل فلسفی نوشته است؟ آنچه او نوشته کل جهان است که بازتابی فوقالعاده درخشان و زیبا یافته است. پس از خواندن کتابهای او نمیتوانم بفهمم که چگونه این همه ناشناخته مانده است. شاید تنها توضیح همانی باشد که خودش مرتبا تکرار میکند: «دنیا پر از احمق است.»» |
تفنگت را زمین بگذار/ که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار/ تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن/ من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن/ ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-/ تو ای با دوستی دشمن./ زبان آتش و آهن/ زبان خشم و خونریزی ست/ زبان قهر چنگیزی ست/ بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید/ فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید./ برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار/ تفنگت را زمین بگذار/ تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو/ این دیو انسان کش برون آید./ تو از آیین انسانی چه می دانی؟/ اگر جان را خدا داده ست/ چرا باید تو بستانی؟/ چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را/ به خاک و خون بغلطانی؟/ گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی/ و حق با توست/ ولی حق را -برادر جان-/ به زور این زبان نافهم آتشبار/ نباید جست…/ اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار/ تفنگت را زمین بگذار…
تصنیف جدید استاد شجریان(شعر از فریدون مشیری)
روياها
امروز صبح پس از یک هفته اقامت در باری ، به پاریس مراجعت کردم. هواپیما پیش از طلوع آفتاب به زمین نشست و حدود ساعت هفت در اتاق خودم بودم. آنقدر خسته بودم که تنها به در آوردن کتم اکتفا کردم و بدون اینکه چراغها را خاموش کنم روی تخت که بوی پاکیزگی ملافه هایش مانند بوی پودر بچه آرامش بخش بود به خواب مرگ فرو رفتم . حدود ساعت نه یا شاید ده یا یازده در حالت بین خواب و بیداری صدای مرد و زنی را شنیدم که در راهرو با یکدیگر صحبت می کردند. در ناهوشیاری احساس کردم که دارند فارسی صحبت می کنند ، فارسی با لهجه فرانسوی . فقط یک لحظه کوتاه و بود و دوباره به اعماق سرزمین بی زمان برگشتم. پانزده دقیقه به هفت بعد از ظهر مانده بود که بیدار شدم ، کاملا سرحال و هوشیار. پنجره ها را گشودم . هوا بسیار مطبوع بود گو اینکه آسمان ابر گرفته و محزون می نمود. در حمام به یاد رویای صبح افتادم. شک داشتم (و هنوز هم دارم) که رویا بوده باشد اما مطمئن بودم که آن مرد و زن داشتند فرانسه صحبت می کردند؛ پایان کشدار جملاتشان را بخاطر داشتم. از حمام که آمدم بیرون هوا کم کمک رو به تاریکی می گذاشت. یادم آمد صورتم را اصلاح نکرده ام اما اهمیتی نداشت. لباس به تن کردم و برای صرف شام از اتاق خارج شدم. از دو ماه پیش تر به این سو اتاقی در هتل فانتنبلو گرفته ام چون آپارتمانم را فروخته ام و پیش از آنهم تقریبا تمامی وسایل را به حراج گذاشته بودم، حتی کتابهایم را. می دانم که زندگیم از این مرحله به بعد در چند چمدان و چند جابجایی از این هتل به آن هتل خلاصه خواهد شد،هر چند دیگر برای من فرقی نمی کند. در تمامی این سالها تنها بوده ام و حالا هم که سنی دارم و فوقش... آه ... شام را در رستوران طبقه آخر خوردم. هیچوقت به طبقه همکف نرفته ام. آن بالا هم آرامتر است و هم کوچکتر و هر چقدر بخواهم می توانم بمانم و از پنجره خیابان را تماشا کنم. امشب حس تماشای خیابان را نداشتم ، حس به خیابان زدن بود. مراسم شام را به سرعت و با اشتها برگزار کردم اما افسردگی مرموزی به سراغم آمده بود ، از آنهایی که راه چاره ندارند. به خیابان که آمدم یک لکه ابر هم در آسمان نبود. خیابان مملو از جمعیت ، مانند سیلی از نور چراغ اتوموبیلها ، تابلوهای نئون فروشگاهها و رنگهای درخشان لباسهای مردم به درونم و به آن افسردگی مرموز هجوم آورد و طراوت صحنه، من را از من دور کرد. سیگاری روشن کردم و پیاده تا ابتدای خیابان رن رفتم. بعد از نوشتن بزرگترین تفریحم و شاید بشود گفت تنها تفریحم نظر بازی است. تماشای زنان زیبا حتی از شنیدن موسیقی هم لذت بخش تر است ، و متعالی تر. گوش دادن به قطعه ای از موزار یا آهنگی از کوئین ، توجه به هنر یک انسان است اما تماشای زنان زیبا ، توجه به هنر خداوند است ، یا اصلا تماشای مردان زیبا، تماشای مناظر زیبا و هر چیز زیبایی که در جهان موجود باشد. بی انصافیست اگر به اینهمه اثر هنری توجه نشود. به ابتدای خیابان که رسیدم تاکسی گرفتم و به شانزه لیزه رفتم . در تاکسی یکبار دیگر آن حالت افسردگی ، اینبار با قدرت بیشتری بر وجودم غالب شد. روبروی ایستگاه اول شانزه لیزه پیاده و وارد مترو شدم. در این ایستگاه مردی لاغر اندام که یک کرد مهاجر است هر شب بساطش را پهن می کند و چنان با احساس سنتور می نوازد که اشک زنان را در می آورد. گویا اهل ترکیه است هرچند تا بحال نشنیده ام کلامی به زبان بیاورد. سرش را مانند کبوترها خم می کند ، چشمهایش را می بندد و بعد دستهایش مضرابها را به پرواز در می آورند، انگار که آن دستها از آن بدن جدا هستند. امشب روی سکوی مترو هیچ خبری نبود ، نوازنده نیامده بود . فکر کردم شاید امشب دیرتر بیاید بنابراین سوار مترو شدم و در ایستگاه مونمارتر پیاده شدم. خارج از ایستگاه ، تقریبا در سرتاسر بلوار طرفداران پریزن ژرمن مشغول پایکوبی بودند؛ تیمشان یک بار دیگر لوشامپیون را فتح کرده بود و بعد از اینهمه سال حالا باور نمی کردم که این من هستم که یک عمر را در پاریس گذرانده ، شهری که قدم زدن در خیابانهای آن روزی برایم دست نیافتنی ترین آرزوها بود. در امتداد بلوار به راه افتادم و تلاش کردم بیاد بیاورم که چگونه به اینجا رسیده ام و چه شد که من پس از اینهمه سال در چنین شبی سر از بلوار مونمارتر در آورده ام، میان رگبار فریاد شامپیون ، شامپیون. در آن شلوغی و همهمه امکان نداشت که بتوانم از اکتشاف تحقق آرزوهای دور و درازم لذت ببرم. برگشتم و وارد ایستگاه شدم. افسردگی با شتاب بیشتری اوج می گرفت و عجله داشتم که هر چه زودتر آن مرد کرد را پیدا کنم و بگویم برای من بزن، فقط برای من. یکبار دیگر به ایستگاه اول شانزه لیزه برگشتم اما پیاده نشدم چون نوازنده آنجا نبود . نزدیک بود از فشار غصه اشکم در بیاید. داشتم به این فکر می کردم که همه این افسردگی ریشه در رویای غریب و ناهنگام صبح دارد که در ایستگاه دوم صدای آشنای سنتور، مانند بویی که سگ را بدنبال خود می کشد، مانند بوی ادکلن زنی، مرا از خودم و از واگن بیرون آورد و روبروی استاد اشک و اندوه در هوا معلق کرد. گویی همه چیز دست به دست هم داده بود تا برگ برگ کتاب زندگیم را تصویر کند. مرد کرد سرش را به میان سینه اش فرو برده بود ، چشمهایش را بسته بود و آهنگ خزان را می نواخت. این تنها آهنگی بود که به اسم می شناختم چون دستنوشته اش را در لوور دیده بودم. حرکت سریع مضرابها بر روی سیمهای سنتور، کلاف در هم و بر هم خاطراتم را بسوی خود می کشید و بر دار موسیقی فرش می کرد، خودم را آنجا می دیدم روی دستهای پران و چالاک نوازنده. هیچ چیز به غیر از آن دستها نمی دیدم و بعد دیگر آنها را هم ندیدم . خودم را می دیدم و می گفتم بنواز استاد مرا بنواز. پیش از آنکه آهنگ را تمام کند دور شدم و از ایستگاه بیرون آمدم. غمزده و خسته در شانزه لیزه براه افتادم. باد ملایمی می وزید، چشمانم را بستم و باخود گفتم فکر کن در چهارباغ هستی . و یک لحظه، تنها یک لحظه که حتی به هیچ لحظه می مانست... احساس کردم در چهارباغ قدم می زنم و می توانم شلوغی میدان شاه عباس را از دور تشخیص بدهم. تمام بدنم به آرامی لرزید. احساس کردم چیزی، چیزی از درونم بالا می آید و در تک تک ذرات بدنم دردی مطبوع جریان یافته. چشمان نمدارم را باز کردم اما فورا بستمشان تا آن درد لذت بخش را یکبار دیگر تجربه کنم.
گریه می جوشد شب و روز از دلم
داغ ماتم هاست بر جانم بسی
در دلم پیوسته می گرید کسی
زهرا رهنورد
در چشمانم نیست
دستانم اما می لرزند
گواه اینکه
هنوز زنده ام
و پاهایم
استوار
گواه اینکه
گریزی نیست
و باید دوید
تا ابد...
۱۰۹۳ صفحه
۱۶۰۰ نسخه
قطع وزیری
قیمت ۲۴۸۰۰ تومان
فکر نمی کردم چنین قطعاتی نواخته باشد
ابتدای دو راهی عشق و عیش
زیر لب گفتم
ای کاش
می شد
بازگشت...
نم نمک
خواب مرا با خود می برد
تیراژ ۱۲۰۰
قیمت ۴۱۰۰ تومان(شرمنده)
آه کلنل اسلید، بوی خوش یک زن، همه آن چیزی که یک مرد از دنیا می خواهد...![]()
وای بر تو که نمی خواهی مرا
بعد از این دیگر نمی خواهم تو را
بعد از این دیگر نمی بینی مرا
البته متن اصلی به نثر ساده انگلیسی بوده است، و من کمی ذوق به خرج داده و آن را آهنگین ترجمه کردم.
زندگی عجیب است، ساده و در عین حال پیچیده، و در کل تناقض است. تنها چیزی که می توانم بگویم همان است که بارها و بارها گفته ام، یعنی اینکه:
بزرگترین تناقض زندگی در این است که انسان تنها در خیال خود واقعا خوشبخت است.
استفاده از این قطعه در فیلم هفت ساخته دیوید فینچر نیز به گمان من بجا ترین استفاده از یک قطعه کلاسیک در یک فیلم مدرن بوده است. بخاطر بیاورید سکانسی را که سامرست به کتابخانه رفته و میان اسطوره ها و افسانه ها به دنبال ردی از قاتل می گردد
کمدی الهی...اثر دانته آلیگیری
افسانه های کانتربوری...اثر چاوسر
بی نظیر، بی نظیر
فاجعه وار
گفت: تمام اعتقادات او به تار موی زنی نمی ارزید.
چند روزی است که دیگر زندگی
عطر و بوی آرزوی تازه ای را چون کبوتر می گریزاند به سر
چند روزی است که دل
هر آئینه نجوا می کند با خود
اینک آشنایی دور مشت می کوبد به در
زمستان می رسد از راه
می رسد پایان روزهای آخر پاییز
هوا سرد است
برف می بارد
شب یلداست
فرصت دیدار تا فرداست
....................................
بیا پیش از زمستان
بیا تا نامده از آسمان برفی چونان سنگین
که چون بنشست میراث هزاران ساله مدفون زرتشت و هم اوستا را
با مهابت می دهد فرمان که: خاموش!
جان به تن می میرد و
عشقت به دل
می پرسم ز خود: گشتم فراموش؟
.....................................
می خزد چون مار این افکار در سر
باز
با صدای خش خش هر برگ خشکیده پشت در
دست ها را می گشایم
دل به آن سو می کشد پر.... که آنا، آنا!
پایان روزهای آخر پائیز در خواهد رسید لمحه ای دیگر...
پاییز ۸۲، به هوشنگ ابتهاج برای آنا